تبليغاتX
سقنديكلا


سقنديكلا

روستايي سر سبز واقع در جنوب شهرستان ساري و با مردماني سبزتر

دیروز همسایه ام از گرسنگی مرد

 

امروز برای عزایش گوسفند قربانی کردند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت توسط جواد


حاجت محتاج را به تاخیر نینداز  

 

چون نمیدانیم فردا چه خواهد شد.

 

خدایا ببخش ما را که در انجام کار خیر

 

یا جا زدیم و یا جار زدیم.

 

نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت توسط جواد


با کبریت روشن آمده بود

 

و من پر از کاه بودم

 

خیال همه را راحت کرد

 

دیگر از این مزرعه دانه ای غارت نخواهد شد

 

فقط:

 

دلم برای کلاه حصیرایم می سوزد.

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط جواد


خوشبختی را دیروز حراج کردند"

 

ولی افسوس که ما زاده ی امروزیم!

 

خدایا:

 

جهنمت فرداست" پس چرا ما

 

امروز میسوزیم!

نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت توسط جواد


عشق و ازدواج:

 

شاگردی از استادش پرسید؟

 

عشق چیست؟استاد در جواب گفت:به گندمزاربرو و پرخوشه ترین شاخه را

 

بیاور.اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد

 

داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ایی بچینی! شاگرد به

 

گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید چه

 

آوردی؟شاگرد باحسرت گفت:هیچ هر چه جلوتر رفتم خوشه های پرپشتتر

 

دیدم و به امید پیدا کردن پرپشتترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد

 

گفت:عشق یعنی همین.شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟استاد گفت به

 

جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش بازهم نمیتوانی به

 

عقب برگردی!شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت.استاد پرسید چه

 

شداو در جواب گفت اولین درخت بلندی که دیدم را انتخاب کردم و ترسیدم که

 

اگر جلوتر بروم بازهم دست خالی برگردم.

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت توسط جواد


 برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی:

 

نترس گردوی کوچک!

 

آنچه سیاه میشود روی تو نیست:دست آنهاست.

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت توسط جواد


درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند

 

معنی کور شدن را گره ها میفهمند

 

سخت بالا بروی ساده بیایی پایین

 

قصه تلخ مرا سرسره ها میفهمند

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت توسط جواد


روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد:

 

مرد نمازش شکست و گفت :

 

مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه

 

این رشته را بریدی؟

 

مجنون لبخندی زدو گفت:

 

عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم چگونه تو عاشق

 

خدایی و مرا دیده ای...

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت توسط جواد


با گرگ ها كه زندگي مي كني زوزه

 

كشيدن را بياموز!!! فقط همين.

 

نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت توسط جواد


 درد من تنهایی نیست بلکه مرگ ملتی است که

 

 گدایی را قناعت: بی عرضگی را صبر و با

 

 

 تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خدا می دانند.

 

نمی دونم کی گفته

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت توسط جواد



قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت