سقنديكلا
روستايي سر سبز واقع در جنوب شهرستان ساري و با مردماني سبزتر
امروز برای عزایش گوسفند قربانی کردند. چون نمیدانیم فردا چه خواهد شد. خدایا ببخش ما را که در انجام کار خیر یا جا زدیم و یا جار زدیم. و من پر از کاه بودم خیال همه را راحت کرد دیگر از این مزرعه دانه ای غارت نخواهد شد فقط: دلم برای کلاه حصیرایم می سوزد. خوشبختی را دیروز حراج کردند" ولی افسوس که ما زاده ی امروزیم! خدایا: جهنمت فرداست" پس چرا ما امروز میسوزیم! شاگردی از استادش پرسید؟ عشق چیست؟استاد در جواب گفت:به گندمزاربرو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ایی بچینی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید چه آوردی؟شاگرد باحسرت گفت:هیچ هر چه جلوتر رفتم خوشه های پرپشتتر دیدم و به امید پیدا کردن پرپشتترین تا انتهای گندم زار رفتم استاد گفت:عشق یعنی همین.شاگرد پرسید پس ازدواج چیست؟استاد گفت به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش بازهم نمیتوانی به عقب برگردی!شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت.استاد پرسید چه شداو در جواب گفت اولین درخت بلندی که دیدم را انتخاب کردم و ترسیدم که اگر جلوتر بروم بازهم دست خالی برگردم. نترس گردوی کوچک! آنچه سیاه میشود روی تو نیست:دست آنهاست. معنی کور شدن را گره ها میفهمند سخت بالا بروی ساده بیایی پایین قصه تلخ مرا سرسره ها میفهمند مرد نمازش شکست و گفت : مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زدو گفت: عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم چگونه تو عاشق خدایی و مرا دیده ای... كشيدن را بياموز!!! فقط همين.
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |


